عشق دیروز
من این اواره بودن را
میان ورطه اندوه و تردید نگاه تو نمیخواهم
من این رسوایی فهم کلامت را
میان خستگیهایم نمیخواهم.
منم
پیداترین پنهان
میان چشمه جوشان عشق تو
من این نادیدنی هارا نمیخواهم.
تو گفتی بگذر از خویشت
تو گفتی پر بکش با من
تو گفتی خسته ام
با من بیا تا ناکجای عشق
پناهم ده میان خلوت خاموش خود
بشکن حباب بی کسی هایت
دو دستت را بده
بالا بیا از نردبان وحشت از مردم
بیا با من
بمان با من
تورا من دوست میدارم...
برایت می سرایم از نسیم دل
برایت شعر میگویم
برایت بال خواهم بود...
به تو عاشق شدم...
بنگر...
یادت هست؟؟؟؟؟
مرا اکنون میان عالم احساس تو باور کنم جا هست؟؟؟
منم من ان غزال زخمی گم کرده راه خویش
منم من ان پرستویی که تا اغوش تو پر زد
نشست انجا کنار چشمه جوشان احساست
شدم همبستر خاموش شبهایت...گسستم بند از پایت....
رهایت کردم از زندان تنهایی....
شدم همراه و هم پایت...
منم من...هم صدای بارش باران میان ابرم معنای چشمانت...
یادت هست...؟؟؟
عزیزم هم نفس با تو
میان قیل و قال و رنگ این دنیای نا مفهوم خواهم ماند
مرا بار دگر بنگر
همانم...
من به جز عشق نگاه تو
به جز گرمای دستانت
به جز پاکی احساست
نمیخواهم...
مرا در یاد خود اور....

"فقط اين جا"